ارسالکننده : بهنوش ـ ق در : 90/12/7 9:49 صبح
امروز داشتم برنامه طلوع را از شبکه چهار نگاه می کردم درباره سد، چاه و وضعیت جغرافیایی ایران امروز بود وضعیتی که داره به سمت بحران پیش میره وشاید دیگرزمانی برای جبرانش نباشد. یکی از اساتید دعوت شده حرف قشنگی زد وگفت: گذشته ثابت کرده ما می تونیم درفلات ایران زندگی خوبی داشته باشیم اما از زمانی که چاه را به فلات وارد کردیم همه چیز را نابود کردیم. واین جمله من را به یاد بیلوار انداخت که نمونه ای کوچک ازاین اشتباه بزرگ است اشتباهی که دیگر جبران نخواهد شد. زمانی نه چندان دور همین ده پانزده سال پیش که هنوز تکنولوژی چاه عمیق این اشتباه بزرگ به منطقه وارد نشده بود آبهای جاری، باغ، چشمه وهمه چیز درمنطقه فراوان بود جویهای روان منبع آب کشاورزی بود و چشمه ها برای آشامیدن. واکنون که درهرنقطهای بدون هیچ کارشناسی درست، قانونی و غیرقانونی درگوشه گوشه این منطقه چاه عمیق ونیمه عمیق زده شده است چشمهها خشکیده است آبهای روان ازبین رفته است باغها کاهش پیدا کرده. شاید درچند سال اخیرکم بارانی داشتهایم اما این اقلیم یک اقلیم پرباران نبوده همیشه دورانهای کم بارانی را سپری کرده است اما آنچه برپیکرهی این ناحیه ضربهی جبران ناپذیری زد همین چاههای عمیق بیرویه است که هیچ کس برآنها نظارت نمی کند وکشاورز ناآگاه درپی منفعتی کوتاه مدت نسل آیندهاش را با مشکلی بزرگ روبرو میکند. انگار دراین سرزمین افراد نا آگاه زمام امور عمرانی را به دست دارند و دریک هیاهوی پوچ همه چیز را به سوی یک نابودی بی بازگشت پیش میبرند. درپی نابودی نسل صدها گونهی حیوانی وگیاهی درمنطقهی بیلوار ودیگر نقاط ایران، سدهای نابجا، برداشت بیرویهی آبهای زیرزمینی، مارا دارد به سمتی میکشاند که فقط یک حسرب بزرگ برایمان به جا بگذارد. در روستای سورنی به عنوان یک نمونهی بسیاربسیار کوچک چشمهها و جویها روان بود اما پس از زدن چندین چاه عمیق در روستاهای اطراف همه چیز خشکید وتقصیر برگردن کم بارانی افتاد ومن چقدر دراین زمینه همیشه با کشاورزان صحبت میکنم اما کو گوش شنوا. به راستی تمام این فارغ التحصیلان باد به غبغب انداختهی ما کجا هستند که این چنین همه چیز به سمت نابودی پیش میرود اگر هرکس درحد توانش درمنطقهی خودش گامی حتی کوچک بردارد شاید بشود ازیک فاجعهی بزرگ جلوگیری کرد.فاجعهای که بسیاری از تالابها، دریاچهها و رودهای مارا درجای جای ایران خشکاند وروزی روزگاری دریاچیهی ارومیه نیز به خاطرهها متصل می شود. کاش وقتی که زبان علمی یارای مقابله با ناآگاهان نیست به زورنظامی ازاین فجایع جلوگیری شود. چند سال پیش هم دریکی از هفته نامههای محلی دربارهی نابودی گونه های حیوانی وگیاهی بیلوار مقالهای نوشتم اما کسی توجه نکرد. واکنون هم باز کسی توجه نخواهد کرد چون ما عادت به پیشگیری نداریم همیشه ویران می کنیم وبعد به فکر جبران می افتیم اما بعضی چیزها را نمیشود جبران کرد هیچ گاه. گرچه وظیفهی تک تک ما فراتر از گفتن است وباید به گفتههایمان عمل کنیم اما من دراین وبلاگم نیز باز این فجایع زیست محیطی را گفتم و امیدوارم بتوانم گامی عملی نیز بردارم. امیدوارم گرچه با امیدوارم چیزی درست نخواهد شد .............
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : بهنوش ـ ق در : 90/12/1 12:7 صبح
با درود به همه ی عزیزانی که خواننده ی نوشته های من هستند بخاطر این ایست چند ماهه
که گرفتاری های بسیاری داشتم ونمی توانستم نوشته ی تازه ی به وبلاگم بیافزایم پوزش
می خواهم از این هفته نوشته هایم را دوباره ادامه خواهم داد واز همه ی مهربانانی که در
این مدت با فرستادن سخنانشان به من وادامه راهم دلگرمی داده اند یک دنیا
سپاس گذارم. به زوانی کردی ناوچه ی خومان بیلوار خوا ئیوه عزیزین ئه رای ئیمه
بیلد ، دستان خوش بود و له شدان ساق.
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : بهنوش ـ ق در : 90/5/9 10:37 عصر
3- تاظهر همه شادمان میرقصیدند و ناهار هم معمولاً خورشت قیمه یا سبزی بود وگاهی چلو گوشت به مهمانها داده میشد قبل از صرف ناهار با آفتابه لگن دورمجلس میگشتند تا همه دستهایشان را بشویند من برای آخرین بار سالهای 64 و قبل یادم میاد که آفتابه لگن میآوردند زمانی که هنوز مدرسه نرفته بودم وسفرههای پارچهای که کنارش شعر« شکر نعمت نعمتت افزون کند/ کفرنعمت، نعمتت ازکف برون کند» نوشته شده بود پهن میگشت با سروصدا وشلوغی افرادی که مسئول پذیرایی بودند قاشقهای رویی ، نمکدان پلاستیکی ولیوانهای رویی با پارچ های دوغ پلاستیکی پخش میشد.ونان ساجی در وسط سفره گذاشته میشد بعد داخل مجمعهای رویی برای هر دونفر یک مجمع پلویی که روی آن خورشت ریخته شده بود و خیلی آن زمانها خوشمزه بود آورده میشد و همه با اشتهای تمام غذا را تمام میکردند. و دوباره با افتابه لگن دستها شسته میشد. بیشتر ما بچهها منتظر بعد از ناهاربودیم که شکلات ونخود کشمش بین مهمانها پخش میشد. بعد از خوردن ناهار زمان جمع کردن هدیههای مهمانها بود که به صورت پول نقد جمعآوری میشد. دو نفر از افراد فامیل داماد دریک مجمع دستمالی ابریشمی پر از نخود وکشمش وشکلات می گذاشتند ویکی به دست میگرفت وبه همراه نفر دیگر بین مهمانها میگشتند تا کادو جمع کنند اول در مجلس مردان این مراسم انجام میگرفت چون هدیه عروسی را معمولا مردان هر خانواده پرداخت میکردند مگر خانوادهای که مرد نداشت یا به دلایلی فقط خانم خانه در مراسم شرکت کرده بود در مجلس زنها هدیه پرداخت میشد. تو مجلس مردان معمولا با بزرگترین فرد فامیل داماد شروع میشد تا آن شخص که پول بیشتری پرداخت میکرد بقیه را هم تحت تأثیر قرار بدهد که پول بیشتری پرداخت کنند و شخص ابتدا با ابهتی تمام که ابتدا سینی مقابل او گذاشته شده بود پول را شمارش میکرد وبه جمع کننده میداد و میگفت این مبلغ، بعد آن فرد هم دوباره پول را شمارش میکرد ومیگفت: مشی فلانی بِرای نَمره ،خدا بیشتر بیاده پِی،مالِه آوا .....تومان،(مشهدی فلانی، برادرش نمیرد، خدا بیشتر بهش بدهد خانه اش آباد....تومان) نفری هم که نخود کشمش داشت هم میگفت ماله آوا،پول را داخل سینی گذاشته، و شخص نامبرده مشتی نخود و کشمش برمیداشت داخل جیبش میگذاشت و میگفت خدا مبارکش کند. و به همین ترتیب از تمام دعوت شدهها پول هدیه که به آن « سورانه» گفته میشد جمع میکردند. ودر مجلس زنها هم همین کار تکرار میشد. وبچهها با اشتیاق تمام مشت درنخود کشمش و شکلات میکردند و مشغول خوردن میشدند. و دوباره ساز و دهل نواخته میشد ورقص از سرگرفته میشد. ومعمولاً بعد از ساعت سه کم کم داماد و خانوادهاش آماده رفتن برای آوردن عروس میشدند آن روزها تک وتوکی پیکان ویا لندرور در روستاها پیدا میشد که برای آوردن عروس استفاده میشد و گرنه از تراکتور استفاده می کردند وقبلترها هم با اسب ومادیان عروسها را میآوردند. داماد به همراه خواهرها و برادر و جوانهایی از فامیل که پارتی داشتند وبعضی از بزرگان برای آوردن عروس رهسپار میشدند که ما بچهها از پچ پچ وشلوغی که بین زنها راه می افتاد و یه جور افراد به تکاپو میافتادند می فهمیدیم خبری شده واحتمالا میخواهند برای آوردن عروس بروند. واگر نزدیک بودیم ومادرمان میرفت که عالی بود وماهم برای این مراسم باشکوه عروس آوردن میرفتیم و چه لذتی داشت و چه غروری برایمان ایجاد میکرد که افتخارپیدا میکردیم برای اوردن عروس برویم. وقتی طرف داماد به نزدیکی روستای عروس میرسیدند بچههای طرف عروس میدویدند وبا سرو صدای تمام فریاد میزدند: هاتن، هاتن، (امدن، آمدن) وهمه را خبردار میکردند تمام اهالی روستا تو پنجره ها یا پشت بامها می آمدند وخانواده عروس خودشان را جمع وجور میکردند وهمه چشم به جمعیت میدوختند تا داماد را ببینند گویی داماد موجودی خارق العاده است وهمه برای دیدنش از کوچک و بزرگ سرو دست میشکستند. با سروصدای زیاد و کِل کشیدن و دو دستماله رقصیدن توسط خانمهای فامیل داماد، وارد خانه عروس میشدند.چه همهمه و ازدحامی بود نقل و شکلات و پول به هوا پرت میشد وما بچهها دریک ماراتن سنگین زیر دست وپاها لول میخوردیم که جمع کنیم و البته بزرگترها بیشتر مواقع ازما بچهها حریصتر بودند و تا ما میخواستیم شکلاتی برداریم توی هوا آن را میقاپیدند. عروس ساکت وآرام گوشهای مینشست روی سرش دستمالی هفت رنگ میکشیدند که هیچ کس صورتش را نمیدید. برادر داماد یک دستمال قرمز که داخلش نخود چی کشمش وگاهی قند بود به کمر عروس میبست به نشانه بچه دار شدن عروس. بعد بازوی عروس را میگرفت وداماد هم بازوی دیگرش را، عقد نامه را جلوی پای عروس می گذاشتند که عروس باید ابتدا پای راستش را روی آن میگذاشت و رد می شد تا دیگر به خانه پدرش باز نگردد. و با کل کشیدن عروس را سوار ماشین می کردند....
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : بهنوش ـ ق در : 90/4/30 2:3 عصر
تمام بعد از ظهرپنج شنبه و شب به رقص وشادی می گذشت، شام عروسی هم همیشه آبگوشت بود که گاه به علت کمبود ظرف دونفر دریک کاسه باهم میخوردند(اون موقع هنوز ظرفهای نفرت انگیز یک بار مصرف به بیلوار نیامده بود که همه جا را به آشغالدانی تبدیل کند). برق هم نبود بیرون برای روشنایی آتش روشن میکردند و چراغهای توری آویزان می کردند داخل اتاقها هم چراغ توری ولامپا میگذاشتند و زن ومرد دست دردست هم میرقصیدند. درطرف دختر هم شب عروسی مراسم خاص خود را داشت درخانوادهی دختر ساز ودهل رسم نبود ویک نوع عیب میدانستند که برای جشن عروسی دخترشان سازودهل بیاورند میگفتند این کاربه منزلهی این است که ما دخترمان را دوست نداریم واز رفتنش خوشحالیم. به همین علت تقریباً بدون جشن وشلوغی بود و با حضور بستگان نزدیک مثل یک مهمانی بود. دختر را به حمام میبردند یکی از خانم ها کیسه حنایی که خانواده داماد فرستاده بود را باز میکرد البته برای باز کردنش از «پاخسو» پول میگرفت وسپس آن را آب میکردند وقتی خوب رنگ پس میداد زنها همه جمع میشدند «پاخسو» هم میآمد به همراه «پاخسو» طرف دختر چون هرطرف یک نماینده داشت برای گواهی برباکرگی دختر، وحنا را به دست وپای عروس میمالیدند واین تنها آرایش دختربود تمام پایش را حنا می بستند وروی یک سینی میگذاشتند تا خشک شود دستهایش را تا مچ با نقش ونگار حنا میبستند پاخسوها هم به همراه زنها ودخترهای جوان دستهایشان را همه حنا میبستند و این حنارا همه دوست داشتند و برای حنا بستن تو نوبت میایستادند توی مشت بچهها هم هرکدام حنا میگذاشتند وفردای عروسی همه دستهایشان قرمزبود وطرف داماد هم ازحنا نگه میداشتند وبرای خودشان آب میکردند وهرکس دوست داشت دستش را حنا میگرفت، وقتی بچه بودم همیشه برای حنا گرفتن دستم لحظه شماری میکردم وچقدراز قرمز شدن کف دستم لذت میبردم. و وقتی روز میشد با دختربچههای دیگر کف دستمان را بهم نشان میدادیم ببینیم کف دست کی قرمزترشده. وبعد از رنگ گرفتن دستها و خشک شدن حنا، همه دستهایشان را میشستند و میخوابیدند.
بامداد روز جمعه یعنی در روز عروسی هنگام خروس خوان «سازنه» روی پشت بام میرفت وآهنگ سحری میزد تا همه را بیدار کند و نشان بدهند که در روستا امروز عروسی است آهنگ سحری برای همیشه به تاریخ پیوسته است ودیگر در هیچ روستایی آهنگ سحری نواخته نمیشود یا من خبر ندارم تا مردمان روستا شادمان ازخواب بیدار شده وخود را برای عروسی آماده کنند. اهالی روستا بیدار شده کارهایشان را انجام میدادند تا برای عروسی رفتن مشکلی نداشته باشند. و آفتاب که بالا میآمد با نوای ساز ودهل عروسی شروع میشد وباز تمام اهالی روستا و دیگر بستگان به رقص وپایکوبی میپرداختند.
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : بهنوش ـ ق در : 90/4/26 11:12 عصر
پنج شنبه عروسی دعوت بودیم تو شهرستان کامیاران، البته عروسی یکی ازبستگان از روستای سورنی پایین بود که درباغی درکامیاران برگزار میشد. عروسی برگزارشد و غروب ما به سمت کرماشان راه افتادیم جادهی کرماشان ـ سنندج، راهی که سالهاست ازآن می گذرم سرم را روی شیشهی ماشین گذاشته بودم و به سالهای دور برگشتم به عروسی های قدیم نه خیلی قدیم اون موقع ها که من هنوز بچه بودم دبستان نرفته بودم یا سالهای اولیهی دبستانم سالهای شصت،به عروسیهای ساده و دلچسب اون زمان، و سرگرم مقایسه شدم با عروسی های این دوره، درفاصله کمی بیش از بیست سال چقدردگرگونی ایجاد شده بود دیگه کمتر اثری ازآن رسم وآیین ها دیده میشود خوب یا بد همه چیز عوض شده،ومن درطول راه چشمانم را بستم تا گریزی به آن عروسی ها (سورها یا زماونها) بزنم تا آنچه را که دیگر نیست برای خواننده ها بازنویسی کنم. وقتی در روستا عروسی بود شادی همه را فرامیگرفت وهمه خود را درشادی سهیم میدانستند وهمه لحظه شمار عروسی بودند یکی دو روز قبل از عروسی یکی دو تا از جوانهای خانواده داماد دور روستا راه میافتادند رو پشت بام تک تک خانهها میگشتند و میگفتند پنج شنبه وجمعه عروسی داریم تشریف بیارین، روستاها اون زمان متمرکزبودند و پشت بام ودیوارها همه بهم چسبیده بودند تمام اهل روستا به عروسی دعوت میشدند هرکس هرکمکی میتوانست میکرد خانواده داماد آرد به زنهای نزدیک میدادند که نان لازم برای عروسی پخته شود هیچ کس ازکمک کردن امتناع نمیکرد.در یک هفته خریدهای لازم انجام میشد اون زمان هنوز تومنطقهی ما خبری از آرایشگاه رفتن و ماشین تزئین کردن وفیلم نبود فقط توسط بعضی بستگان شهری عکسهایی به یادگار گرفته میشد اولین نشانههای ورود پیشرفت!!!.ساز ودهلی دعوت میشد با ریتمهای سنتی مثل ( خان امیری، فتاح پاشای که بزم اصلی هه لپرکی(رقص) منطقه ما بود، زندی زندی، پاوه برپا، گریان) گروه موزیک و ارگ نبود.یادم میاد «عبدلله سازنه وحسن دول کُت» برای بیشتر عروسیها میامدند. عروسیها بیشتر موارد پنج شنبه وجمعه برگزار میشد و درفصل پاییز یعنی پس از پایان برداشت محصول وخنک شدن هوا، با چه رسمهای قشنگی عروسیها به پا میشد، وخبری ازکلاس و بی کلاسی و مد و... نبود هرچی بود فرهنگ برخاسته از اصالت مردمان کُرد این دیار کهن بود آیین هایی که سر به هزارهها میکشید. ودر همان اصالت کهن، زن ودختر جایگاهی والاتر از امروز داشت. صبح روز پنج شنبه خانوادهی داماد که همه چیز را فراهم کرده بود هزینهی عروسی خانواده دختر را طی مراسمی زیبا به خانه دختر میبرد، گوسفندی درشت وخوب را انتخاب میکردند و یک گُلونی نوعی روسری زیبا با گلهای رنگی که زنهای کرد به سر می بندند به گردنش می انداختند ویکی آن را می کشید، برنج وروغن وقند وچای هم می فرستادند. توی یک مجمع لباس عروس را به همراه حنا ونقل و نخود وکشمش میگذاشتند ویک خانم یا دختر از خانواده داماد آن را روی سر میگرفت. ویک گروه از برگزیدههای طرف داماد به همراه پیرزنی که برای آماده کردن عروس میرفت و به او « پاخسو» میگفتند وشاهدی برای باکرگی دختر بود با ساز و دهل و شادی کنان رهسپار روستای دختر میشدند. لوازم تحویل داده میشد البته هرکس که گوسفند را میگرفت باید دستخوشانهای به کسی که گوسفند را آورده بود میداد و همچنین برای گرفتن مجمع هم پول به طرف میدادند و درمیان رقص و هلهله همه چیز را تحول میگرفتند و پاخسو به همراه مردی از خانواده داماد در طرف عروس مانده وبقیه برمیگشتند. ودر بعد ازظهر عروسی به صورت رسمی با نواختن ساز و زدن به دهل آغاز میشد بیرون خانه آب پاشی وجارو می شد وفضای لازم برای رقص زنان ومردان کُرد حاضر میشد. عروسی ها دربیرون خانه بود وتمام روستا حق شرکت وتماشا داشتند کسی نامحرم نبود جوان وپیر شرکت می کردند زنها ودخترهای تازه بالغ شده اون موقع همه سروَن «سربند» داشتند هنوز انقلاب فرهنگی نشده بود که روسری جایگزین سرون شود. کسی آرایش نمی کرد خبری از سرخاب وسفیداب نبود زیبای واقعی معلوم بود همه موهای خود را زیبا می بافتند و درکنار سر و زیرسرون آویزان می کردند. زیرگردنشان مهره های رنگی به اسم «ژیرچِناکه» زیر چانهای به سرون وصل میکردند و جلوی سرون هم سکهی نقره میزدند و اگر متمولتر هم بودند به سغمه «جلیقه » هایشان پول نقره میدوختند. با نوای ساز و دهل که از چند روستا آن طرفترهم شنیده میشد همه به رقص میپرداختند و مردان جوان برای گرفتن سرچوپی رقابت داشتند واگر مجرد بودند تلاش بیشتری میکردند تا دل دختری را بربایند اون موقع زنها زیاد سرچوپی نمیگرفتند و هرمردی هم که سرچوپی میگرفت باید پولی به ساز ودهلی میداد بعد میرفت سرچوپی، وکلاً سرچوپی که درواقع حکم یک فرمانده را داشت خرج برمیداشت وهرکس که از راه میرسید نمی توانست سرچوپی کیش شود. وکسی که دارای مهارت بیشتری بود دروسط وکنار دهلی دو دستماله میرقصید رقص دو دستماله از رقصهای معروف خطهی کرماشان است ودر منطقهی ما جزء یکی از هنرهای مردان به شمار میرفت و یک مبارزه همیشه میان رقاص دو دستماله و دهل زن بود که رقاص با پرتاب پا به سمت دهل سعی در پاره کردن دهل داشت و مرد دهل نواز هم با مهارت تمام همزمان با نواختن دهل از دست رقاص فرار میکرد واین مبارزه که ازمیان رفته از بخشهای دلپذیز عروسیهای گذشته بود. زنان نزدیک خانواده داماد هم در وسط دو دستماله میرقصیدند اما به صورت آرامتر وبا متانت زنانه. شاواز«شاباش» کشیدن هم گرم کنندهی رقص بود وصاحب عروسی همیشه برای تشکر شاواز کسی که سرچوپی میگرفت را میکرد و شاواز به ساز ودهلی داده میشد. گفتن شعر شاواز هم جالب بود و با آب وتاب گفته میشد ودو نفر که صدای رسایی داشتند در وسط گروه هلپرکه شاواز میکشیدند « یکی می گفت: شاواز، شاواز، کیه کیه ، طرف دیگر میگفت: فلانی (نام کسی که پول داده بود برای شاواز)، بعد میگفت: درخزانه گه شکانیه ، هزار وی پولینه رژانه، اون یکی میگفت: دسه دسه و چپه چپه گُل وه بانه، وه بانه، ای مردمه گشته بزانه، بزانه، کِردَه شاواز فلانه کس»، بعد با یه حرکت چرخشی پول را می گرفتند. واین شاواز کردن یه افتخار به حساب میآمد و مردها معمولاً تا پایان مراسم پولی برایشان باقی نمیماند. ...
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : بهنوش ـ ق در : 90/4/10 2:57 عصر
به نوزادان که مشکل کم وزنی داشتند شیرخشک می دادیم که البته این مورد را خوب پذیرا می شدند ولی کمترمی توانستند بهداشت استفاده از شیرخشک را رعایت کنند وشیشه شیر نوزاد را بعد ازهربار استفاده تمیزشسته وهرروز بجوشانند وگاهی عدم تناسب بین آب وشیرخشک باعث اسهال یا یبوست نوزاد میشد خانواده ها موظف بودند بعد ازاستفاده ازقوطی های شیرخشک ، قوطی خالی را به ما برگرداند که ما قوطی هارا ضمیمه پرونده کرده وبه مرکز تحویل می دادیم چون مرکز پرونده ها و قوطی های شیرخشک را بررسی می کرد تا مبادا تخلفی صورت گیرد چون درآن زمان شیرخشک نایاب بود وبه قیمت بالا دربازار سیاه به فروش می رسید واین سخت گیری برای جلوگیری ازچنین امری بود. اما یکی ازسخت ترین کارها مجاب کردن خانواده ها دراستفاده از روشهای جلوگیری ازبارداری بود دراوایل اصلاً به این کار تن نمی دانند وکم بودن فرزند برای آنها یک امرغیرممکن بود واگرهم با توضحیات زیاد ما مجاب به این کارمی شدند گاهی روشها را به درستی اجرا نمی کردند یک بارخانمی مراجعه کرد که حامله شده بود می گفت که قرصها اثرنداشته وحامله شده است وقتی نحوه استفاده را پرسیدم فهمیدم به اشتباه آقای خانواده این قرصها را مصرف کرده است. درد سرها کم نبود. دورتا دور خانه ها پرازفضولات حیوانی بود که برای سوخت ازآن استفاده می کردند دفع فاضلاب بسیار وحشتناک بود وافراد اصلا به توضیحات ما مبنی بردورسازی این آلودگیها ازمحیط زندگیشان توجه نمی کردند درواقع قدرت اجرایی ما کم بود وما فقط قدرت زبان وآموزش را دراختیار داشتیم که دربسیاری ازموارد اصلاً کارسازنبود. خیلی ازافراد مرا دکترصدا می کردند وهرچقدر من می گفتم که دکترنیستم نمی پذیرفتند به همین دلیل توقعات زیادی ازما برای درمان بیماریها داشتند وقتی ما دراین موارد کاری انجام نمی دادیم با فحش وناسزار روبرو می شدیم وباعث می شد به دیگرسخنانمان نیز کمترتوجه کنند. به خانه بهداشت به عنوان یک داروخانه نگاه می کردند واگرداروی درخواستی را نداشتیم وآنها را به مرکز مرزبانی می فرستادیم بازبا توهین روبرو می شدیم . درکناراین همه خستگی های هرروزهی مراقبت وآموزش، جنگ اهالی روستا هم چنان ادامه داشت ومن شبهای پرهراسی را سپری می کردم هرشب ازترس پشت درِ اتاقم می خوابیدم وتاصبح ازاتاقم خارج نمی شدم که مبادا سنگی اشتباه بهم بخورد. هرروز بین دوطرف درگیری بود وکتک کاری. روستا واقعا نا امن شده بود به همین دلیل برای مرکز بهداشت مرزبانی یک نامه درخواستی نوشتم تا من را به روستای سورنی که روستای بستگانم بود منتقل کنند چون ازآشنایان فهمیدم که بهورز آن روستا انتقالی گرفته وهمین امربه پذیرش درخواستم کمک می کرد اما مرکز بهداشت با درخواستم به این بهانه که من برای این روستا دوره دیده ام وتازه به این روستا آمده ام مخالفت کرد اما نا امید نشدم چون واقعا از زندگی دراین روستا که هروز جنگ بود می ترسیدم هیچ امنیتی وجود نداشت ممکن بود دراین درگیریها به اشتباه اتفاقی برایم رخ بدهد درپنج شنبه ای که به شهربرگشتم به مرکز بهورزی استان رفتم درآنجا هم درخواستم را مطرح کردم وتمام شرایط روستا را شرح دادم وبه خواهش والتماس افتادم اما آنها هم موافقت نکردند وفقط گفتند که نتیجه را بررسی می کنند.وهمچنان درخواست من ادامه داشت ولی مرکز بهداشت قبول نمی کرد ومن هر روز با دلهرهی بیشتراز روز قبل به کارم ادامه می دادم تا اینکه یک روز که جنگ ودعوا به اوج خود رسیده بود اتفاق بسیار ناگواری رخ داد...
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : بهنوش ـ ق در : 90/2/6 8:52 عصر
یک روز صبح که ازخواب بیدار شدم ودعا می کردم که جنگ بین اهالی تمام شده باشد دیدم درون حیاط سروصداست تمام شیشه های پنجره صاحب خانه شکسته بود اجاق گازشان که دربهار خواب خانه قرارداشت درب وداغان شده بود(درخانه های روستایی آن موقع چیزی به نام آشپزخانه وجود نداشت وخانه ها بیشتر شامل یک اتاق بود با بهارخوابی بزرگ درجلوی آن ،که دارای ستون چوبی بود ومعمولاً برای جلوگیری ازباد وباران با نایلون آن را می پوشاندند واجاق گاز را درآنجا قرار می دادند البته این شامل خانوادهایی بود که وضع بهتری داشتند )وحیاط پرازسنگ بود که ازبیرون پرتاب شده بود البته صاحب خانه دراین دعوا دخالتی نداشت اما ازسنگهای پرتاب شده درامان نمانده بود. با ترس خودم را حاضرکردم وازدرخانه برای رفتن به خانه بهداشت بیرون رفتم اما باورکردنی نبود روی پشت بام چند خانه آنطرف ترپراززن ومرد بود که درحال کندن وبرداشتن سقف یکی ازخانهها بودند آن هم دراین فصل سرمای زمستان، نمی دانستم قضیه چیست وقتی ازبعضی ازاهالی که بیرون بودند پرس وجو کردم فهمیدم یک طرف دعوا درحال ویران کردن خانهی طرف دیگر هستند با فهمیدن این موضوع به سرعت به سمت خانه بهداشت دویدم وخودم را داخل خانه بهداشت انداختم می ترسیدم دراین دعوا اتفاقی برایم بیفتد آقای آزادی دلداریم می داد اما دیدن این صحنه ها تکان دهنده بود وباورنکردنی.دراین شرایط بهم ریخته روستا، باید مراقبت های خارج ازخانه بهداشت را هم شروع می کردیم چون دیگرپرونده نویسی وصدورکارت مراقبت تمام شده بود وازروی اسامی ونیازها ما باید به روستاهای تحت سرپرستی میرفتیم وبه افراد خدمات بهداشتی را می رساندیم. درخانه بهداشت هم برای جلب مردم داروهایی مثل شربت اکسپکتورانت، آسپرین، قرص ویتامینc ، قطره مولتی ویتامین ، پماد سوختگی ، پمادهای چشمی ، وسایل پانسمان وصابونهای بهداشتی و..قرارداده بودیم تا نیازاولیه مردم را برطرف نماییم ومردم هم به این بهانه ها بیشتر به خانه بهداشت آمده و ذهنشان برای پذیرش دستورهای بهداشتی آماده شود. درمیان جنگهای خانمان برانداز روستای قالیان ما به مراقبت هایمان می پرداختیم صبح که می شد ترازوی نوزاد، کلمنی که درآن واکسنهای مورد نیاز برای ماههای مختلف وجود داشت ،فشارسنج، وسایل بهداشتی اولیه به همراه پرونده ها را برمی داشتیم ودوباره به روستاها می رفتیم به همان روستاهای قبلی، از روی پرونده ها می دانستیم کدام خانه به واکسن، بررسی نوزاد ومراقبت ازخانم حامله نیازمند است ودراین بین اگرکس جدیدی هم به جمع اضافه شده بود یادداشت می کردیم، درحین این بررسی ها ، آقای آزادی برای اهالی توضیح می داد که چاههای فاضلاب باید درچه فاصله ای باشد، فضولات حیوانی باید ازخانه ها دور باشد، زباله ها چگونه ازبین برود و... من هم به زنان آموزش می دادم، ازبهداشت شخصی برایشان می گفتم ازنظافت موی سرکودکانشان، به آنها داروهایی برای دفع شپش می دادم، می خواستم خانه ها مرتب سمپاشی شود، به آنها نحوهی درست کردن پودر اوـآرـ اس را آموزش می دادم چون به علت نبود بهداشت کودکان زیاد دچار اسهال واستفراغ می شدند وگاهی مرگ آنها را تهدید می کرد ونیاز بود مادران مراقبت ازیک کودک مسموم را به خوبی یاد بگیرند اما افراد کمی به دستورات ما عمل می کردند وبیشتربا تمسخرزنان ومردان مواجه می شدیم گاهی به زور باید نوزادان وکودکان را واکسن می زدیم چون اعتقاد داشتند همان طور که خودشان بدون این کارها سالم هستند وزندگی می کنند کودکانشان هم به این مراقبت ها نیاز ندارند وما باید با زبان منطق این سرسختی ها را ازبین می بردیم.
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : بهنوش ـ ق در : 90/1/7 5:3 عصر
نوروز که میشه یاد خاطرات بچگیم میافتم دوران پیش ازدبستان وسالهای اولیه دبستان، به گمانم برای همه فقط نوروز دراین سن وسال به تمام معنی شیرین ولذت بخشه،چون وقتی بزرگ میشی فقط ازاینکه تعطیلی ومی تونی استراحت کنی خوشحالی.اون زمانها من ته تغاری (دویا لان) خانه بودم. آخرین روزهای اسفند که میشد ولباس نوروزی می خریدیم وخانواده نیزخوراکی های نوروزی باروبندیل را می بستیم وباشور و شوقی وصف ناشدنی به سمت خانهی مادربزرگ وپدربزرگ راه می افتادیم. هم اونجا ازبمباران خبری نبود هم پانزده روزی آزاد بودیم.اون موقع ها که من بچه بودم ترمینال مینی بوس ها تو یکی ازگاراژهای محلهی کاشیکاری بود که بعدهم به مکانی که الان ترمینال اتوبوسرانی خط واحده منتقل شد. حال وهوای مردم اون موقع قبل ازسال شصت وپنج با الان خیلی فرق داشت ماشین شخصی به انگشتهای دست هم دردهستان بزرگ بیلوار نمی رسید همه با مینی بوس رفت وآمد می کردند به همین دلیل زود می رفتیم تا جا برامان بمانه. وقتی سوار مینی بوس می شدیم روی بعضی ازصندلیها یه وسیله گذاشته شده بود که شاگرد راننده می گفت این جاها گرفته شده اون زمانها رسم بود هرکی زود میامد صندلی می گرفت بعد می رفت دنبال خریدش، چون کاشیکاری کنار بازار بود می رفت خرید می کرد وبرمی گشت راننده هم منتظرمی ماند تا برگرده وهیچ وقت مسافر را جا نمی گذاشت. مینی بوس اون موقع ها خیلی جالب بود گاه به محله های مختلف سر میزد وبعضی ازمسافرها را درِخانه ها سوار میکرد وقبل ازخارج شدن ازشهر چندین محله را هم می گشت وسط مینی بوس پرمی شد ازدبه های دوغ که ازمحلهها جمع آوری می شد مسافرها مرغ زنده می خریدند پاهایشان را می بستند وزیرصندلی ها می انداختند صدای جیغ مرغ ازصداهای ثابت درمینی بوسها بود.
یادش بخیرمینی بوس آبی رنگ «کاحسینعلی راننده» که هم روستایی بود ازده بالای سورنی البته توشهرزندگی می کرد وصبحها به سمت دهستان می رفت وبعد ازظهرها به کرماشان برمی گشت.بیشترموقع ها با ماشین او می رفتیم. البته دوتا راننده ی دیگرتو خط ما بودند که اسمشان ازبچگی هنوز تو ذهنم مانده « احمد وکاظم». ازبس مینی بوس کم بود همه، این راننده ها را می شناختند. سوار مینی بوس که می شدیم ازخوشحالی بال درمی آوردیم مینی بوسهایی که تو سرما یخ می زدی وتو گرما می پختی. ولی برای ما که بچه بودیم هیچی اهمیت نداشت. زن ومرد وپیروجوان اون موقع لباس محلی داشتند از شلوار ومانتو واین جور لباسها خبری نبود زنها سروَن داشتند مردها شلوارجافی می پوشیدند پیرمردها دستار به سرداشتند پیرزنها ماشته به جای چادر. تو مینی بوس نوشته سیگارممنوع نبود پیرها با خیال راحت سیگار می کشیدند وزنها که معمولا همدیگررا می شناختند حرف می زدند وما بچهها ازشیشهها بیرون را نگاه میکردیم. جادهی کرمانشاه ـ سنندج را می رفتیم اول ازمنطقهی میان دربند میگذشتیم روستاها تابلو اسم نداشت ازبزرگترها می پرسیدیم توی راه درجایی به اسم « دُم گز» یه چشمه«کانی» بود که تابستانها کنارش صیفی جات می فروختن وآب گوارایی داشت البته هنوزم این مکان وجود دارد. چون راه خراب بود مینی بوسها آرام می رفتن معمولاً کنار این کانی نگه می داشتند تا مسافران خستگی درکنند وآبی خنک وگوارا بیاشامند. البته تو تابستانها وقتی سوارمینی بوس می شدیم هیچ چیزبه خوشمزگی بستنی حصیری های سه گوشی که می خریدیم نبود بعضی ازبچه ها هم گریه می کردند اما بزرگترها برایشان بستنی نمی خریدند چون وضع مالی مردم روستا اون زمانها زیاد خوب نبود. مسیری که الان درچهل دقیقه طی می کنیم اون وقتها گاه دوساعت می رسید ومن که بچه بودم همیشه نصف راه را درخواب به سرمی بردم چون مینی بوس که روی جاده پردست انداز راه می رفت مثل گهواره آدم را تکان می داد و بزرگترها را هم خواب می کرد وقتی به روستای « قه لا» می رسیدیم ومینی بوس مسیرش را کج می کرد و وارد دهستان بیلوار می شد ازخواب بیدار می شدم جاده خاکی بود ومینی بوس از قبل هم آرامترمی رفت ودنبال او ردی ازخاک به هوا برمی خواست از«قه لا» می گذشتیم به « قیسوند» می رسیدیم اونجا دو طرف جاده درخت بود و من یادم است که همیشه روستای قه لا وقیسوند را که بهم نزدیک هستند از روی غازها و اردک هایی که داشتند می شناختم اونجاپر ازغازهای سفید بود روستای قیسوند سمت راست کنار جاده یه کانی داشت تو تابستان مینی بوسها اونجا نگه می داشتند هرکی تشنه بود یا بچه ش قضای حاجت داشت اونجا پیاده می شد واغلب زنهای روستا هم کنار چشمه درحال آب بردن وظرف شستن بودند.این کانی دیگه نیست وبه جاش یه خانه ساخته شده. روستای قیسوند ازنظربافت جمعیتی وپوشش با بقیه ی روستاهای بیلوار فرق دارد مردم این روستا بیشترسنی مذهب هستند و سرون کمترداشته زنهایشان « زبون» می پوشند ولهجه ی متفاوتی هم دارند ودرواقع این روستا «جاف» هستند. کمی بیشتر که پیش می رفتیم ازشیشه پنجره سرک می کشیدیم تا کوه « چلانه » را ببینیم وقتی کوه نمایان می شد با خوشحالی می گفتیم رسیدیم چلانه معلومه. چون روستای سورنی در کنار کوه « چلانه» قراردارد واین کوه که تک درخت بلوطی روی آن است سمبل روستای ماست. روستاهای «کمره گره ـ سِلارآواـ رازیان ـ دولت یار ـ قلوز» را طی می کردیم وبه سورنی می رسیدیم. ازقلوز که می گذشتیم به پیچ سورنی که می رسیدیم اگر ماه اردیبهشت بود ورودی دلنوازش تورا مست می کرد باغهای میوه ای که دردوطرف جاده قرارداشتند درکنار چنارهای بلند که درباد برگهای آنها میرقصید و بید مجنونهای « مشی عسگر» که جلوه زیبایی به مسیرداده بود . چشمه ی کوچیکی دراول پیچ سمت چپ جاده بود و بارها وبارها کنارآن چشمه با مشت های کوچیکم آب خوردم والان هیچ اثری نه ازباغ مانده و نه ازچشمه گویی این روستا یک روستای کویریست.سرجاده پیاده می شدیم خانه مادربزرگ سورنی پایین بود یا به گفتهی تابلوهای الان سورنی سفلی آخه ما نه درزبان کردی ونه درزبان فارسی واژه ای برای بیان پایین وبالا نداریم به همین دلیل واژههای عربی سفلی وعلیا را بکار می بریم. سمت چپ ورودی سورنی پایین باغ زرد آلوی مشی اسد بود سمت راست هم خانه ها، با سلام واحوال پرسی با هرکسی که میدیدیم به خانه مادربزرگ می رسیدیم از روبروی خانههای محله مادربزرگ یه آب هم می گذشت به نام « آوچَم» آن طرف «آو چَم» هم پرازباغ بود با همه گونه درخت وهم چنین جایگاه فضولات حیوانی «لاس کُوان» اگر با هلی کوپتر ازبالا به روستای سورنی نگاه می کردی درمیان انبوهی ازدرختان میوه قرارداشتند. همه ی خانه ها پرمی شد ازمهمانهای نوروزی شور وحال نوروز همه جا نمایان بود. برق هنوز به روستا نیامده بود لوله کشی آب نبود برای هرچند خانه یه شیرآب بیرون خانه ها گذاشته بودند که از آن استفاده می شد ویکی ازهمین شیرها روبروی خانه مادربزرگم قرارداشت. نانوایی نبود مادربزرگم در«نیشتمان» نان می پخت آرد وگندم همه محلی بود درآسیاب روستا گندم کاشت خودشان را آرد می کردند ومیپختند بوی دودونان توی روستا همیشه میپیچید وبه جرئت میگویم حتی ازچند کیلومتری هم میتوانستی بوی نان را حس کنی خانه پدربزرگ یه پستو داشتند وتوی اون پستو پرازصندوقهای سیب بود سیبهای باغ خودشان که تا شب عید نگه داری می شد وهمیشه در شب عید با این سیب ازمهمانها پذیرایی میکردند. اون زمانها تو روستاهای منطقهی ما چهارشنبه سوری وجود نداشت ما این رسم را درشهر یاد گرفتیم. جمعهی آخر سال داشتیم که همه برای درگذشتگان خیرات میکردند وبه این شب « شوبرات » گفته میشد رو پشت بام خانهها سینی های « بِرساق» یا همان بژی با شیربرنج بین خانهها دست به دست میگشت این « شو برات » یادگار زمانهای باستان وپیش ازاسلام است زمانی که نیاکان ما اعتقاد داشتند که روح درگذشتگان درروزهای پایانی سال به سمت خانههایشان میآیند که اگر صاحب خانه برای آنها خیراتی انجام دهد وبه یادشان باشد شادان برمیگردند وبرای ماندگان دعای خیرمیکنند که امروزه به این آیین نیکو وکهن رنگ اسلامی داده شده ودرتمام شهرهای ایران اجرا میشود. برعکس الان که شوروحالی در روستاها نمانده هفتههای پایانی سال رو پشت بام خانهها که اون زمانها چسبیده بهم بودند پرازجوانانی بود که با شور وهیجان به بازی « خا مهران» یا « هیلکه مهران» تخم مرغ بازی مشغول بودندبه این صورت که تخم مرغهای سالم را انتخاب میکردند ویکی تخم مرغ را توی دستش می گرفت به حالت مشت شده که سریا ته تخم مرغ معلوم بود وطرف مقابل با سریا ته تخم مرغ روی تخم مرغ دیگری میکوبید که مال هرکس که میشکست بازنده بود وباید تخم مرغش را به برنده میداد البته قبل اززدن ضربه تخم مرغها را با دندانهای جلو می چشیدند تا سالم ودرست بودن آن را تأیید کنند و اگرخبره بودند به میزان مقاومت تخم مرغ پی ببرند. بعضی ازجوانان که وارد بودند دراین بازیها تخم مرغهای زیادی برنده میشدند وبه خانه میبردند. درکنار جوانها وبزرگها، بچهها نیز رو پشت بامها به بازی میپرداختند و حال وهوایعید کاملاً احساس میشد. شب عید تمام خانه ها رو پشت بامهای گلی خود هیزم لازم رامیگذاشتند وافراد خانه کنارهیزمها ایستاده وآتش روشن میکردند درواقع به جای چهارشنبه سوری، آتش« آگرشو عید» را روشن می کردند آتش شب عید هم یادگارزمانهای کهن است که بازمی گویند برای اینکه درگذشتگان آن شب راه خانهی خود را پیداکنند ویادگارآتش زرتشت است وامروزه دراستانهای کرد نشین عراق وترکیه این مراسم آتش شب نوروز با شکوه تمام برگزار میشود و متاسفانه درمرزهای سرزمین ایران ازبین رفته است. تمام خانهها شب عید با آتش چراغانی میشد بعضیها که واردتربودند با پنبههایی که درنفت ازچند روز قبل خیس میدادند مشعل درست میکردند که آتش ماندگارتری داشت درکناراین آتش افروزی زیبا وکهن، اگردرآن سال خانوادهای به خاطرازدست دادن عزیزی عزادار بود وآتش روشن نمیکرد همسایهها روی پشت بام آنها هیزم برده وبه نیابت برایشان آتش روشن میکردند تا چراغ خانهشان روشن باشد. بعضی ازجوانها هم روی کوه چلانه آتش افروزی می کردند. من اون موقع یادم است تیروکمان درست می کردم نوک تیرم را پنبه نفتی گذاشته آتش میزدم وبه هوا پرتاب میکردم همه با تبریک وشادباش وخوشحالی به خانههایشان برمیگشتند وازانفجار ومردم آزاری خبری نبود. ازهفت سین هم خبری نبود هفت سین هم مثل چهارشنبه سوری برای منطقه ما یه حالت وارداتی دارد وریشه درفرهنگ گذشتهی ما ندارد ویا اینکه دریک محدودهی زمانی ازیاد رفته بود. اون موقع یادم است یک سری خوراکی مثل نخودچی کشمش که عاشقش بودیم ودرعروسیها هم حتما استفاده میشد، شکلات، سنجد،تخم مرغ های رنگی که معمولاً قرمز وآبی ورنگ طبیعی پوست پیازی بود با دانه های برشته مثل گندم وسیب را داخل یک مجمع مسی میگذاشتند وسط اتاق روی چهارپایهای قرار میدادند وروی آن را دستمال میکشیدند وهیچ بچهای حق نزدیک شدن به آن را نداشت البته سبزه وشمع هم قرار میدادند مراسم سال نو که انجام می شد وهمه روبوسی میکردند بزرگ خانواده به هرکدام ازما بچهها مقداری ازاین خوراکیها می داد وما ازخوشحالی درپوست خود نمی گنجیدیم وهم چنین اسکانسهای عیدی را هم می گرفتیم ودرجیبمان قایم می کردیم. البته خیلی ازخانوادهها این مجمع را هم نمیچیدند. قدیمترها که خانه ها دارای یک سوراخ به جای پنجره درپشت بام بود پسرها شب عید رو پشت بامها می چرخیدند وشالهایشان را ازسوراخها آویزان می کردند وصاحب خانه عیدی آنها را که شامل خوراکی بود پرشالشان گذاشته وگره می زد وآنها بالا می کشیدند که زمان بچگی من دیگرازاین آیین خبری نبود. روزعید که لباسهای نوخود را می پوشیدم به همراه بچه های دیگه ازخانه بیرون می زدیم ودرخانه ها جمع می شدیم همه چیز نو بود واگرجیب داشتیم جیبمان پراز نخودچی کشمش وتخم مرغ رنگ شده بود دستمان هم معمولا رنگ می خورد تخم مرغ های رنگیمان را می بردیم وبه دوستانمان نشان می دادیم ببینیم مال کی زیباتراست ولباسهایمان را به رخ هم می کشیدیم وهروقت گرسنه می شدیم تخم مرغ ها را پوست کنده ومی خوردیم. برای عید دیدنی هم که به همراه بزرگها می رفتیم صاحبخانه جیبهایمان را پرازنخودچی وشکلات می کرد به همراه یک عددتخم مرغ رنگ شده. آخه اون موقع خانوادهها تخم مرغهای زیادی را رنگ میکردند وبه عنوان عیدی ازآن استفاده میکردند تخم مرغ رنگ شده عیدی گرفتن ازچک پول وسکه های این دوره لذت بخشتربود. مردهای روستا روز عید باهم دور روستا راه می افتادند وبرای تبریک به خانههای یکدیگر سرمی زدند وطبق یک رسم زیبا همگی باهم به درِ خانهی کسی که درگذشته داشت می رفتند وفاتحه میخواندند تا آن خانواده احساس تنهایی نکند وبداند که بقیه درمیان شادی خود به یاد آنها نیزهستند واین رسم امروزه نیزخوشبختانه اجرا می شود. بعد ازدوسه روز اول که به عید دیدنی می گذشت روزهای بعد اگر هوا خوب بود زنها ودخترها وبچه های روستا به صورت گروهی به سمت دشت وکوه ها راه می افتادند برای غازیاغی و کنگرکندن. بعدازظهرهای هروز دامنه کوهها و داخل زمینهای کشاورزی پربود اززنان ودختران وما بچهها نیز درکنار آنها پای رودخانه رازآور به بازی مشغول بودیم گاه با خودم بطری شیشهای می بردم وبچه قورباغههای سیاه دم دار میگرفتم ودرشیشه میانداختم اون موقع نمیدانستم اینها چه موجوداتی هستند بعد که کتاب علوم خواندم فهمیدم اینها بچه قورباغه هستند. بعضی روزها هم که پدرم درروستا بود با او میرفتم یه قسمتی ازروستای سورنی هست به نام «کیسله» که قبلاً درختان گز وبید آنجا زیاد بود وازکنار آن آبی که ازسراب « کیسله» می آمد وقابل خوردن بود میگذشت وهروقت ازکوه خسته برمیگشتیم کناراین آب دست وصورت شسته وآب می خوردیم این آب هم الان دیگرقابل آشامیدن نیست وتمام اینها ازنشانههای بارزراه یابی فرهنگ شهرنشینی وارتباط بیشتربا شهردراین روستاهاست پای درختان پربود ازسیروحشی که خیلی هم خوشمزه بود وپدرم همیشه میچید وبا غذا میخوردیم وهم چنین «کولیره سیری» آن هم که مادربزرگم میپخت با دوغ دلچسب بود. که امروزه ازاین درختان هیچ اثری نیست و این گیاه هم ازبین رفته.سیزده روز نوروز را با این برنامهها میگذرانیدم و روز سیزده شب تا صبح مادران غذا میپختند معمولاً قورمه سبزی بود که سبزی آن هم محلی و غازیاغی بود که خوشمزه ترازاین سبزیهاست وکمی ترش مزه تراست آفتاب تازه سرمیزد که ازخانه بیرون میزدیم هرکدام به فراخورتوان وسیله ای برمی داشتیم وچه خوشحال بودیم که چیزسنگین تری برداریم تا ثابت کنیم بزرگ شدیم وتوانایی داریم با پای پیاده ازجاده منتهی به رودخانه رازآور راه می افتادیم بعضی ها هم که تراکتورداشتند با تراکتور می آمدند ولی لذتش درهمین پیاده روی بود روی پل چوبی رازآورکه می رسیدیم سبزه را که آورده بودیم درآب رودخانه می انداختیم تا با خود ببرد. خانوادهی ما که جمع می شدیم خیلی زیاد بودیم تا غروب بازیهای محلی مثل «سه کوچکان» و« ئه لره دوانی»[بعدا این بازیها را توضیح می دهم] و این دوره های جدید که توپ هم می بردیم فوتبال و وسط وسط میکردیم وعشق ما بچهها هم این بود که پایمان را تا زانو بالا میزدیم و داخل رودخانه رازآور بازی می کردیم وبه تذکربزرگترها اصلا توجه نداشتیم سیزده بدرزیباترین روزتعطیلات بود غروب همگی باهم سیزده سنگ پرت می زدیم وسیزده سبزه گره زده وبه خانه برمی گشتیم وشب سیزده چقدرغم انگیزبود ما بچه ها حال وحوصله حرف زدن نداشتیم چون فردا باید برمیگشتیم صبح که بلند میشدیم سرجاده می آمدیم خیلی ازخانواده ها مثل ما سرجاده بودند و مینی بوس کم. دعا می کردیم هر مینیبوسی میاد پرباشد که بازبه خانه مادربزرگ برگردیم وگاهی دعای ما برآورده میشد. وسط مینی بوسها هم دراین روزها مسافرمینشست پلیس راه اون زمانها اصلا سخت نمیگرفت چون ماشین خیلی کم بود وتصادفی هم رخ نمی داد.بعضی ازمواقع هم مجبوربودیم با مینی بوس کامیاران برگردیم به کامیاران می رفتیم واونجا با مینی بوس کرماشان میآمدیم وتعطیلات را تمام می کردیم .الان که سالها ازاون روزگار گذشته روزهای نوروزیکی دوروزی به روستا میروم نه ازین بازیها خبری هست نه ازآتش شب عید نه تخم مرغ رنگی کسی به بچه عیدی میده نه زنها دسته دسته به کوه ودشت می روند نه پشت بام خانه ها بهم وصله، همه ازهم دورن، خانه ها بزرگ شده، مدرن شده آشپزخانه ها اپن شده، ماشین ها آخرین مدل وتوان مالی مردمان روستا بالا رفته وبه همان میزان طبیعت ازبین رفته تمام روستاها انباشه ازآشغال، سورنی که تأسف آوراست وسایل یکبارمصرف ونایلون روستا را به گند کشیده ورودی سورنی فقط آشغال میبینی دیگه چشمه نیست، درخت های مجنون «مشی عسگر» نیست چنارهای سربفلک کشیده را دیگرهیچ کودکی نمی شناسد به جاش خانه ها چندطبقه شدن با نمای سنگ ودل من برای همان نیشتمانی که مادربزرگهامون درآن نان می پختن تنگ شده.غازیاغی و کنگرهم طعم کود شیمیایی گرفته. شب عید دیگه ازسیبهای باغ خبری نیست.میوه های وارداتی می خورند. صبحانه که روستا هستم پنیرکاله و پگاه جلویم می گذارند و جلد آن که اطراف روستا پراکنده است آزارم می دهد. جیب بچهها پرازترقههای ساخت چینه که سرتو درد میاره. پسرهای جوان به « خا مه ران» میخندند و شرمشان میاید این بازی را انجام بدهند به جایش به دامنه کوه میروند ودر«اشکفت امیرزایه» غارامیرزاده قلیان وسیگار وتریاک میکشند وتعطیلات نوروز را اینجوری میگذارند قدم به قدم که درکوه راه میروی جلد تنباکو بدجوری آزارت میدهد ازجیب پسربچه دبیرستان سیگاروسی دهای ناجوربیرون میآید ، سورنی ما که اینجور شده ومی دانم بقیه روستاها هم اینجورشده اند کاش با ورود پیشرفت وتوسعه فرهنگمان را نمیباختیم .
نوروزتان پیروز ـ هر روزتان نوروز
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : بهنوش ـ ق در : 89/12/9 11:55 عصر
5 ـ شنبه باز با بدرقه ودعای مادر وبرداشتن خوراکی موردنیازراهی روستا شدم دی ماه شده بود وبرف تقریبا تمام منطقه را سفید پوش کرده بود سرجاده پیاده شدم خوشبختانه معلمهای روستا هم درمینی بوس بودند به خاطربافت فرهنگی وارتباطات بسته، باوجودیکه همدیگررا دورادور می شناختیم اما هیچ سلام واحوالپرسی باهم نداشتیم آنها جلوتر ازمن راه می رفتند وچون همه جا برف بود وخطرحمله گرگ وجود داشت غیرمستقیم مراقب من هم بودند ومن با ده مترفاصله پشت سرآنها راه می رفتم معلمهای دبستان روستا هم مثل من هفتگی به روستا می آمدند وآخرهفته برمی گشتند فقط تفاوتی که داشتند این بود که غذای آنها توسط اهالی روستا فراهم می شد ودانش آموزان نوبتی درهروعده ناهار وشام را برای آنها می بردند امکانات زندگی آنها هم مثل من ابتدایی بود. بعد از گذاشتن وسایل به اتاق وخوردن ناهار به خانه بهداشت رفتم بعد ازاتمام سرشماری وجمع آوری اطلاعات لازم نوبت به تشکیل پرونده رسیده بود باید برای تمام خانوارهای تحت مراقبت پرونده تشکیل می دادیم و تمام کودکان زیرشش سال را تحت پوشش می گرفتیم و واکسن های آنها را به موقع می زدیم برای تمام مادران حامله نیز کارت صادر می کردیم. درآن زمان چون رشد جمعیت زیاد بود باید آموزشهای کنترل جمعیت هم به مردم می دادیم آموزشهایی که برای آنها کاملاً ناشناخته بود وسرسختانه با آن مقابله می کردند وراضی به کنترل جمعیت نبودند آموزشهای بهداشت شخصی استفاده ازصابون و مواد شویند که به ندرت مورد استفاده قرارمی گرفت شستشوی مرتب موی سر برای جلوگیری ازشپش ودیگرآلودگی های ، ودهها مشکل بهداشتی دیگری که بود. مردم به خاطرنبود امکانات سالها عقب ترازقافله ی جهان زندگی می کردند وآموزش هم سخت بود، افراد تحت پوشش هم زیاد وبه همین اندازه تشکیل پرونده هم زیاد بود دو هفته ای نوشتن پرونده ها طول کشید به خاطر کار وآشنایی ودوستی با دختران روستا جمعه های کمتری به شهر برمی گشتم وبیشتربه کار می پرداختم. به همراه همکارمان خوشحال بودیم که کارپرونده نویسی داشت کم کم به پایان می رسید تا اینکه یک روز یک اکیپ بازرسی از مرکز بهداشت منطقه که در روستای مرزبانی قرارداشت به خانه بهداشت ما آمد دکترسرپرست ،پرونده های نوشته شده را بررسی کرد ومن منتظربودم که به خاطرتلاشم تشویق شوم که درکمال ناباوری دیدم که جناب دکتربا عصبانیت برسرم داد کشید که این چه طرز پرونده نوشتن است دکترهمچنان با عصبانیت فریاد می زد وپرونده ها را به زمین می کوبید وموارد اشتباه را به من نشان می داد مخاطب دکتر بیشتر من بودم چون کارمند تازه بودم ودوره های جدیدتری گذرانده بودم ودیگراینکه با نمره ی خوب هم دوره را به پایان رسانده بودم واین موارد خشم دکتر را چند برابرکرد من که اولین بار بود درزندگیم با این برخورد روبرو می شدم وکارم را اشتباه انجام داده بودم از ترس برخود می لرزیدم واصلا جرئت حرف زدن نداشتم دکترکه تمام پرونده ها را به زمین کوبیده بود روی صندلی نشست ومن همچنان مثل بید می لرزیدم ودرسکوت سرم را به زیر انداخته بودم ، هیچی نمی گفتم دکتر بعد ازذکر موارد اشتباه یک هفته به ما مهلت داد که پرونده ها را درست کنیم وگرنه دربازرسی بعدی اگر اشتباهی رخ دهد ما را به مرکز بهداشت استان بازگشت خواهد داد. بعد از رفتن اکیپ بازرسی به همراه آقای آزادی پرونده ها را جمع کردیم چون با مداد کارنوشتن انجام می گرفت شروع به پاک کردن کردم ازصبح تا شب با جدیت به کار پرونده نویسی پرداختیم چون دیگر هیچ اشتباهی بخشودنی نبود باز جمعه بعد هم به شهر برنگشتم وهمچنان به کار مشغول بودم اکیپ بازرسی دوهفته بعد به روستا برگشتند دلهره واضطراب درتمام وجودم ریشه دوانده بود با دستان لرزان پرونده ها را روی میز گذاشتم وقتی دکتر به آنها نگاه می کرد من فقط به صورتش نگاه می کردم تا ببینم کارم درست بوده یا نه ، خوشبختانه دکترهیچ مورد اشتباهی پیدا نکرد نفس راحتی کشیدم ، دکترازکارم خیلی خوشحال شد وبهم تبریک گفت برعکس خشونت دفعهی پیش این بار با مهربانی با من برخورد کرد. بازرسی تمام شد وخستگی کار ازتنمان بیرون رفت. بهمن ماه بود چند هفته ای می شد که ازخانواده بی خبربودم کارهم کمی سبک شده بود تصمیم گرفتم آخرهفته به شهربرگردم، پنج شنبه بعد ازظهربه سمت جادهی اصلی راه افتادم باید سرجاده می رفتم چون مینی بود روستا صبح به سمت شهرمی رفت، معلمهای روستا جلومی رفتند ومن پشت سرآنها، درسکوت مثل سایه آنها را تعقیب می کردم ودلگریمم درآن جادهی خلوت آنها بودند اگرآنها نبودند من اصلا جرئت نمی کردم مسافت روستا تا جادهی اصلی را طی کنم. سرجاده گاهی ساعتها درآن هوای سرد منتظرمی ماندیم تا مینی بوسی از راه برسد وجای خالی داشته باشد. مینی بوس روزهای پنج شنبه معمولاً پربود ازمعلمهای روستاهای مختلف منطقهی بیلوار وبیشتر مواقع اگرزنی از ساکنان روستا با شوهریا بستگانش مسافرشهرنبود من تنها دخترمسافر مینی بوس می بودم. بعد ازچند هفته بازگشت به شهرلذت بخش بود البته شهر چنان ساکت وکم جمعیت شده بود که درخیابانها کمترکسی دیده می شد به جای هیاهوی جمعیت وشادی وبازی کودکان درکوچه ها، خرابی بود ودرنگاه اندک مردمی که باقی بانده بودند نیزاندوه ونگرانی وترس موج می زد. وصدای آژیربود که گاه وگاه درشهرمی پیچید. مدارس به حالت تعلیقدرآمده بود وبیشتر روزها که شدت بمباران زیاد بود تعطیل می شدند .کنارخانواده گرچه شهرپراز خطربود اما تنهایی وتلخی های کارم را ازیادم می برد روزشنبه صبح باید برای یک سری کاراداری به مرکز بهداشت استان می رفتم به همراه پدرم به آنجا رفتم کارم کمی طول کشید خیلی خسته شدم اصلا دوست نداشتم بعدازظهربه روستا برگردم چون ازتلویزیون دور بودم وهیچ برنامهای نمی دیدم دلم برای تلویزیون تنگ شده بود مخصوصا درآن موقع شبهای شنبه سریال اوشین ازشبکه دوپخش میشد وخانواده خیلی ازآن تعریف می کردند دوست داشتم آن را ببینم اما پدراگر میفهمید رضایت نمی داد که من درشهربمانم به همین دلیل موقع برگشت دربلوارطاق بستان که ازماشین پیاده شدیم وسط بلوار نشستم وگفتم حالم بهم می خورد نمی دانم چطوراین فکربه ذهنم خطورکرد ادای حالت تهوع را درمی آوردم ،پدرم خواست مرا به دکترببرد گفتم نه با استراحت خوب می شوم به خانه که رسیدم فورا کناربخاری رفته ویک پتو روی خودم کشیدم وخودم را به مریضی زدم البته به مادرم گفتم که بخاطراینکه دوست دارم بمانم نقش مریض را بازی می کنم مادرهم که دوست داشت من شبی بیشتربمانم خوشحال شد بهرحال من مدتها مرخصی نگرفته بودم حق مرخصی داشتم اما پدرم سخت می گرفت. شب سریال اوشین را دیدم وصبح روز بعد دوباره به روستا برگشتم.
روستای قالیان دیگربرای من غریبه نبودم با دخترهای صاحب خانه وبعضی ازهمسایه ها دوست شده بودم آنها دربافتنی مهارت داشتند وبه من یاد می دادند ، مدلهای مختلفی را یاد گرفته بودم واوقات فراغتی اگرپیش میامد بافتنی می کردم. همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت کارم را نیز به خوبی انجام می دادم وکم کم داشتیم خودمان را برای مراقبت های بهداشتی روستا ها آماده می کردیم اما این آرامش زمان زیادی طول نکشید درروستا جنگهای قبیله ای شروع شد اهالی روستا به دودسته تقسیم شده بودند علت جنگ بین اهالی را نفهمیدم اما درگیری خیلی شدید بود هیچ وقت تصورنمی کردم جنگ بین افرادی که تا چند روز قبل باهم سلام واحوالپرسی داشتند وکنارهم می نشستند تا این حد شدت داشته باشد دیگرفقط شهرنبود که آژیرقرمز داشت اینجا هم بین اهالی اعلان جنگ شده بود وهرلحظه آژیرقرمزبه صدا درمیآمد ترسی که ازشروع آن جنگ درمن ایجاد شد حتی ازحملهی هواپیماهای عراق هم بیشتر بود آرامش به یکباره ازروستا رخت بربست ازکودکان تا بزرگسالان همه درگیرجنگ قبیله ای شده بودند ومن دعا می کردم که این درگیری زودتر پایان پیدا کند اما برخلاف انتظارم یک روزصبح که ازخواب بیدارشدم ...
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : بهنوش ـ ق در : 89/11/30 10:44 عصر
پاهایم حسابی کوفته بود نفت چراغ را ریختم وکنارآن فوراً به خواب رفتم صبح که دیگر اثری ازخستگی نبود ازخواب بیدار شدم بدنم ورزیده شده بود وداشتم با شرایط کنار میآمدم چایی دم کردم وصبحانه خوردم وبه سمت خانه بهداشت راه افتادم بعضی اززنان روستا که دیگر حضور مرا پذیرفته بودند سلام واحوالپرسی می کردند که البته بیشتر من درسلام پیشقدم بودم اما هنوزبازکسانی بودند که توجه چندانی به من نداشتند، زودترازآقای آزادی به خانه بهداشت رفتم ومشغول آماده سازی پرونده وپلاکها بودم که با آمدن آقای آزادی به سمت روستای بعدی راه بیفتیم، وقتی آقای آزادی آمد گفت امروز درخانه بهداشت بمانیم وپرونده های چند روستای بازدید شده را مرتب وکامل کنیم وروز بعد باز کار را ادامه بدهیم، البته حق هم داشت روزقبل خیلی پیاده روی کرده بودیم ، تاغروب به سروسامان دادن به پرونده ها گذراندیم، روز بعد زودتردرخانه بهداشت حاضرشده وپرونده وپلاک به دست به سمت روستای «وزمله» راه افتادیم. « وزمله» ازروستاهای بنام دهستان بیلوار وحتی شهرکرمانشاه وشهرهای اطراف میباشد روستای سیدهای موسوی اجاق که برای مردم شناخته شده هستندوهرسال هزاران نفربرای دعا وشفای بیمارانشان به این روستامیآیند، ماه آذربود واول صبح سوزسردی میآمد که تامغزاستخوان آدم نفوذ میکرد همکارم درجلو راه می رفت ومن آرام آرام پشت سراو درجادهی خاکی راه می رفتم به مردمان این روستا که برخوردشان چگونه خواهد بود فکرمی کردم، اما سرما گاه به گاه هواسم را پرت می کرد ، خانه های روستا ازدورنمایان شدند کمی سرعت راه رفتنمان را بیشترکردیم طبیعت اطراف روستا زیبا بود حتی زیباییش دراین ماه سرد که اثری ازبرگ وسبزه نبود پیدا بود، این روستا برخلاف دیگرروستاها خیلی شلوغ وپررفت وآمد بود پرازماشین،که ازجاهای مختلف برای دعا به منزل سیدها میآمدند باوجود جادهی خاکی وطولانی وناهمواری ومشکلات راه،حتی ازاستان لرستان هم افرادی میآمدند واعتقاد وباورشان سختی راه را برآنها هموارمیساخت وبا دلی پرازامید برای گرفتن شفا وحاجت دست به دامن این سیدها میشدند من که خود بیشترتمایل داشتم بیواسطه به درگاه خدا دعا کنم وازاو حاجت بخواهم این همه اشتیاق این مردم که بعضیها با پای پیاده ازروستاهای اطراف با بچههای خردسال میآمدند برایم جالب بود وخوشحال بودم که به این روستا آمدهام تا با اعتقاد وباورهای مردم بیشتر آشنا شوم وخود این سیدها را هم ازنزدیک ببینم ودرکنارمراقبهای بهداشتی با فرهنگ معنوی مردم هم ارتباط برقرارکنم. درشلوغی این روستا کمتراحساس تنهایی وغربت میکردم طبق روال روستاهای پیشین شروع به کارکردیم، ناهار سید روستا که فرد مهربان، باسواد وخوش فکری بود ما را به منزل خود دعوت کرد واین فرصتی بود برای آشنایی بیشتربا این خانواده، سیدها که چند نفربودن به صورت هفتهای ونوبتی درروستا حاضرمیشدند وبه امورات معنوی مردم میپرداختند چون همهی آنها ساکن شهرکرمانشاه بودند وفرصت اینکه تمام وقت در«وزمله» باشند را نداشتند، این سیدی که ما به منزلش دعوت شدیم همسرش روستایی وساکن روستا بود اما خودش به خاطرکاردرشهرساکن بود وهفتهای که نوبتش بود به روستا میآمد، همسرمهمان نوازسید که به پذیرایی ازمهمانها عادت داشت ودرِخانهشان به روی همه باز بود به خوبی ازما پذیرایی کرد وازما خواستند درتمام مراحلی که برای مراقبت به این روستا میآییم مهمان آنها باشیم حتی ساعاتی هم که ما، درمنزل ایشان بودیم وبه هنگام صرف ناهار هم مردم همچنان دررفت وآمد بودند وبرای حاجاتشان دست به دامن سید میشدند که سید هم با نوشتن دعا واستخاره به قرآن مجید باعث دلگرمی آنها میشد، حتی بعضی ازمردم برای احشام خود نیز طلب دعا میکردند، ودربیشترخانههای روستا معمولاً دعایی که دریک برگ سبزپیچیده شده است به شاخ یکی ازگاوها یا گوسفندهایشان آویزان است که نشان ازایمان وباورمردمان این دیاربه نیروهای الهی برای افزایش برکت ودوری بیماری وآفت ازاحشام آنها میباشد. هنگام گرفتن دعا باورعمیقی که به گرفتن حاجت داشتند درچهرهی آنها به خوبی خوانده میشد باوری که باعث شده بود کیلومترها راه بپیمانند وازجادهی گلی روستا عبورکنند تا به این مکان بیایند وبه خواستهی خود برسند. بعد ازرفع خستگی ازسید وهمسرش تشکرکردیم واورا با مردم مشتاقش تنها گذاشتیم تا به ادامه کارمان درروستا بپردازیم تا غروب کاراین روستا هم تمام شد اما ازمردمی که ازشهرآمده بودند شنیدیم که کرمانشاه به سختی بمباران شده وافراد بسیاری به شهادت رسیده اند، درراه برگشت تمام وجودم پرازدلهره بود، دلهرهی بستگانم که خدایی نکرده اتفاقی برای آنها نیفتاده باشد چنان به آنها فکرمیکردم که سرمای راه بازگشت را حس نکردم اما هیچ امکانی هم برای گرفتن خبرنبود وباید تا پنج شنبه صبرمیکردم. به خانه رسیدم تنها یک روستا مانده بود که کار سرشماری اولیه تمام شود، روستای «زامله» که ازنظرمسافت دورتر ازبقیهی روستاها بود، باز صبح راه افتادیم، اضطراب روزهای اول جای خود را به اشتیاق آشنایی داده بود، راه « زامله» سخت بود ودور، روستای «زامله» یک روستای کوهستانی بود بلندترازبقیهی روستاها درمیان صخرهها ، که درِورودی بعضی ازخانهها درکنارصخرههای کوه بود این روستا یک روستای خشن کوهستانی بود وزندگی درآن شاید ازبقیهی روستاها سختتر، امکانات بسیارکم ومردمان هم به مانند صخرهها نفوذناپذیرتر، وشاید هم همزیستی با سنگ وصخره وسرما وبرف آنها را سخت کرده بود. روزهای آذربود وزمان کم وراه دور تا نیمی ازکار را انجام دادیم غروب شد وامکان برگشت نبود درجادهی خلوت ودرشب اصلاً نباید به بازگشت فکرمیکردیم چون علاوه برسرما، خطرگرگ هم وجود داشت خورشید که غروب کرد گویی دل من هم غروب کرد ترس تمام وجودم را گرفت التماس کردم که برگردیم اما آقای آزادی که به محیط آشناتربود این کاررا خطرناک وغیرممکن دانست ، مردمان روستا سرد بودند شب یکی ازاهالی مارا به خانهشان دعوت کرد زنهای روستا با من هم مثل یک مرد برخورد کردند دراتاقی که تمام مردهای خانوادهشان حضورداشتند وآقای آزادی بود مرا تنها گذاشتند سفرهی شام که انداخته شد با حضور آن همه مردغریبه که غریبانه هم به من نگاه میکردند لقمهها به سختی ازگلویم پایین میرفت غذای بسیارسادهای بود نیمرو به همراه ماست وکرهی محلی،غذا طبیعی وخوشمزه بود اما فضای حاکم خیلی سنگین بود دوست داشتم زنها مرا به اتاق خودشان دعوت می کردند تا راحتترشام بخورم اما این کاررا نکردند روشنایی خانه ها بسیارکم بود تنها یک چراغ کوچک روشن بود سعی می کردم به خودم دلداری بدهم وترس درچهرهام نمایان نشود، موقع خواب هم زنان با من هم اتاق نشدند شاید ازغریبهها میترسیدند رختخواب مرا دریک اتاق تاریک انداختند، تنهای تنها، درب اتاق را بستم هرکاری کردم نتوانستم بخوابم باتمام وجودم می لرزیدم واشک ازگونههایم جاری بود به پشت درِ اتاق تکیه زدم مبادا کسی شب بیخبربه اتاق داخل شود، کاش مادرم پیشم بود کاش یه آشنایی دراین روستا بود، کاش مثل آقای آزادی مرد بودم، شب طولانی آذرماه تمامی نداشت سرم را روی زانوهایم گذاشتم وهمچنان به درتکیه زدم تا صبح بین خواب وبیداری درهمان حال نشسته سپری کردم وقتی سپیدی روزپدیدارشد وصدای مرغ وخروسها وآمد ورفت اهالی خانه به گوش رسید گویی باردیگرازمادرمتولد شدم نفس راحتی کشیدم وازپشت درکنار رفتم رختخوابی که اصلاً درآن نخوابیدم را جمع کردم ودلهرهآورترین شب زندگیم را گذراندم ازاضطراب اصلاً صبحانه نخوردم وازآقای آزادی خواستم سریع کارها را به اتمام برسانیم وبه «قالیان» برگردیم که مبادا شب دیگری دراین روستا بمانم. ظهرکه به «قالیان» برگشتیم به خاطرخستگی نصف روز را تعطیل کردیم به اتاقم که رفتم حتی توان تعویض مانتوشلوارم را هم نداشتم چراغم را روشن کردم وسرم را روی بالشت گذاشتم وبا آسودگی به خواب رفتم. غروب بیدارشدم کنار شیرآب بیرون حیاط دست وصورت شستم با دختران صاحبخانه وهمسایه ها هم صحبت شدم، کم کم داشتیم برای هم دوستان خوبی میشدیم شب هم به خانهی صاحب خانه دعوت شدم وحسابی استراحت کردم وخوشحال بودم بلاخره سرشماری وآمارگیری روستاها به پایان رسید. آخرهفته صبح پنج شنبه بازبا شتاب خودم را به مینی بوس روستا رساندم تا به شهربرگردم اما ازهفتههای بعد دیگه حق نداشتم صبح پنج شنبه برگردم باید تا ظهرمیماندم دوست داشتم سریع به شهربرگردم تاازسلامت بستگانم بعد ازبمباران شدیدی که شهرشده بود با خبرگردم، شهرازقبل هم خلوت ترشده بود بیشترمردم به روستاها وشهرهای اطراف رفته بودند اما خانواده ی ما هنوز درشهرمانده بودند به خانه که رسیدم همه را درآغوش کشیدم خوشبختانه کسی آسیب ندیده بود فقط یکی ازبستگانم دربمباران شهید شده بود.
آخرهفته را درآرامش گذراندم وخوشبختانه درآن دوروز بمبارانی هم صورت نگرفت....
کلمات کلیدی :